close
تبلیغات در اینترنت
دکتر آزمندیان ( راز به زبان ساده)

درباره وبلاگ


با سلام و خوش آمد گویی . ما در این وبلاگ قصد داریم رازی که خداوند با فرستادن اولین انسان در این دنیا به وجود آورد را به شما معرفی کنیم . مطمئن

دسته بندی

آرشيو مطالب

لينك دوستان

آمار وبلاگ

» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز : 30
» بازدید دیروز : 24
» هفته گذشته : 30
» ماه گذشته : 559
» سال گذشته : 8574
» کل بازدید : 384362
» کل مطالب : 103
» نظرات : 53

پشتیبانی

امكانات

دکتر آزمندیان ( راز به زبان ساده)

درباره : شگفتی های راز ,


کلاسهایمان را در یک سری از فرهنگسراهای کوچک بر گزار می کردیم شاید همایشهای ما 100 نفر مخاطب داشت نه مثل الآن که هزاران نفر شرکت می کنند! و لذا می توانستم قشنگ به چهره ها نگاه کنم، عکس العمل ها را ببینم و تاثیر کلمات را در چهره ها مشاهده کنم؛ حالا ببینید چه اتفاقی افتاد، یک دختر در آلمان به نام مریم که سال های سال در آلمان زندگی کرده بود و خیلی خوب فارسی بلد نبود و فقط می توانست فارسی را بشنوه و به راحتی نمیتونست فارسی صحبت کنه، این مریم خانم در آلمان دچار یک سری مسائل شده بود که باعث خراب شدن روحیه و ناراحتی و اضطراب و ... شده بود و خیلی حال بدی داشت به طوری که پدر و مادرش خیلی نگرانش بودند و در آلمان به انواع روانپزشک ها مراجعه کرده بودند و جواب نگرفته بودند! این بنده خدا روزانه کلی قرص می خورد ، شب و روز گریه می کرد.
هرکسی می رسید یه نظری می داد تا این دختر رو از این حالت خارج کنه، یه روز خانمی به پدر و مادر مریم گفت چند روز مریم رو به ایران بفرستید شاید حال اون تغییر کرد پدر و مادر که دیگه درمانده شده بودند قبول کردند و قرار شد با دوستشان در تهران تماس بگیرند که مریم رو برای یک هفته به تهران بفرستند تا شاید حالش بهتر شود و بعد از یک هفته او به آلمان برگردد. از این رو مریم رو به ایران می فرستند و اون خانم ایرانی در فرودگاه مهرآباد منتظر مریم میشود زمانی که برای اولین بار مریم را میبیند متوجه حال بد او میشود .از قضا این خانم با کلاس های تکنولوژی فکر آشنا بوده و تصمیم می گیره که مریم رو فردا به همایش ببره اتفاقا فردا اون روز بعد از شروع کلاس که ما حدودا یکی دو دقیقه صحبت کرده بودیم اون خانم وارد کلاس شد، از در که وارد شدند من به حال مریم پی بردم، یک ساعت تمام فقط این مریم خانم بطور ساکت اشک می ریخت و منو متاثر کرده بود، من هم متناسب با این آدم در جمع ولی خطاب و نظر به ایشون صحبت کردم که شما می توانید دنیای خود را تغییر دهید و محکوم به این سرنوشت نیستید و ... خلاصه بعد از 1 ساعت دیدم که دیگر گریه نمیکند و در طول ساعت دوم درست در اوخر ساعت دوم این دختر خندید!
نمی دونید وقتی این دختر خندید چگونه دل من خندید و من خوشحال شدم!
بعد ها که ماجرای این مریم خانم را شنیدم فهمیدم که این خانم از در که بیرون می ره به اون خانم میگه که به فرودگاه تماس بگیره و بلیط منو لغو کنه، من نمی خوام یک هفته اینجا بمونم می خواهم 5 هفته اینجا باشم تا تمام دوره کلاس را شرکت کنم.
بعد از چند جلسه وقتی بحث ما به طراحی سرنوشت رسید، این خانم تقدیرش را سر کلاس رقم زد و بعد از کلاس به خانم میگه که بریم میدان محسنی (بورس لباس عروس) که من اونجا کار دارم!
و با خود می گوید حالا که من انسان زیبایی شده ام انسان با ویژگی های دلخواه من باید به خواستگاری من بیاید و آنقدر آن را باور دارد که برای خود واجب می داند که باید لباس عروس تهیه کنم. با وجود آنکه لباس های عروس در آلمان هم وجود دارند ولی او اولین اقدام را باید خیلی سریع انجام دهد. از این رو به میدان محسنی می رود و یک لباس زیبای عروس انتخاب می کند و به مغازه دار می گوید این لباس را برای من کنار بگذار و وقتی این خانم به شما مراجعه کرد این لباس را به وی بده!
بعد از 5 هفته که دوره ما تمام شد مریم به همراه اون خانم به من مراجعه کردند و تشکر کردند و ماجرای لباس عروس خریدن را برای من تعریف کردند.
چند وقت بعد از این ماجرا از این خانم نامه ای دریافت کردم.در نامه نوشته بود که هم اکنون با همسرش در جزایر هاوایی میباشد و ماه عسلشان را می گذرانند. گفته بود که وقتی به آلمان برگشتم، مادرم که مرا دید باورش نمی شد که من همان مریم 2 ماه پیش باشم دیگه قرص نمی خورم، افسرده نیستم، در دنیایی از امید زندگی می کنم و ... بعد از چند وقت به من گفت که قراره امشب برای من خواستگار بیاید، به محض اینکه خواستگار از راه می رسه تا مریم او را می بیند می گوید خودشه!
هرچه اون پسر از خصوصیات خودش می گوید مریم می گوید می دانم و حتی مریم به اون آقا میگه بزار بقیه خصوصیات شما رو بگم و وقتی که مریم خصوصیات اون جوان رو میگه در کمال نا باوری پسر می گوید درسته! مریم مثل یک پیشگو همه ی خصوصیات آن جوان را می گوید و بعد می گوید آخر خودم از خدای رحمان اینگونه خواسته بودم! و تو را از قبل در ایران دیده بودم و باور کرده بودم که تو می آیی و لذا دقیقا تو را با جزئیات طراحی کرده بودم.
مریم، اون شب به اون خانم ایرانی تماس می گیره و از اون می خواد که لباسی را که سفارش داده بودم برایم تهیه و پست کن.
آن دو (مریم و همسرش) با هم ازدواج کردند و در جزایر هاوایی ماه عسلشان را می گذرانند.
آری مریم همسرش را جذب کرد.





نوشته شده در سه شنبه 21 ارديبهشت 1389 توسط میلاد حیدری| تعداد بازدید : 2893 | لينك ثابت |

اخرین مطالب ارسالی

صفحات وبلاگ